تبليغاتX
نیروانا

نیروانا

اطلاعات هنری وعلمی و...

مفهوم شرک در قرآن

خداوند در قران به توحید در عبادت تاکید بسیاری کرده است و اهل مسیحیت را نکوهش می کند که عیسی مسیح را به عنوان خدا انتخاب کرده و در حق او غلو بسیاری کردند در صورتیکه برمبنای آیات قران عیسی مسیح یک بنده مخلص خداوند بود همچنین در قران در آیه ای خداوند از اینکه انسانها انسانی را به مانند ارباب انتخاب کنند نهی و نکوهش کرده و آنرا شرک می شمارد و در آیه ای از قران خداوندمی فرماید خداوند نهی کرده است از اینکه شما انبیاو قدیسین تان را به مقام پرستش و اربابی برسانید و آنها را به جز خدا به اربابی (پرستش) بگیرید . اما متاسفانه توحید در عبادت گاهی مواقع فراموش می شود و مردم اولیا و بزرگان دین را به حدی بالا می برند که به شرک می رسند یادم هست وقتی فرهنگ مهرپرور فوت کرد از آنجائی که او را مثل پدری مهربان دوست داشتم عکسش را به گوشه ای از عکس حضرت علی چسباندم آنهم در عکسی که حضرت علی چندین بچه یتیم را در آغوش گرفته بود من عکس فرهنگ را گوشه آن عکس چسباندم وقتی عکس را به یک خانم مذهبی نشان دادم حرف خیلی عجیبی زد که نشان از شرک خفی او داشت فورا به من گفت اینکار تو شرک است من آن موقع حضور ذهن نداشتم که جوابش را بدهم ولی حالا جواب می دهم که مگر تو حضرت علی را خدا می دانی که چسباندن عکس یک هنرمند را در کنار عکس او شرک می دانی . حضرت علی بدون شک یک انسان خوب و نیکوکار بوده ولی او هم یک انسان بوده مثل سایر انسانها با تمام آثار انسانی البته دارای مقام امامت و انسانی نیکوکار ولی ذهن ما انسانها اغلب از اشخاص بزرگ و اولیای دین بت می سازد .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:30  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

مرگ یا خروج از بدن

همه ما با پدیده مرگ در زندگی روبرو گشته ایم اما ماهیت مرگ بسیار پیچیده و ناشناخته است مرگ پدیده ای بسیار دردناک و ناراحت کننده است که متاسفانه دامان همه ما را روزی خواهد گرفت مرگ چون ماموری است که می آید و دست ما را از دنیا و متعلقات و وابستگان خالی می کند مرگ وحشتناک است مرگ مخوف ترین و هراس انگیز ترین پدیده هستی است وقتی خیلی کوچک بودم روزی شب هنگام دراز کشیده بودم که ناگهان خود را روی سقف خانه حس کردم خیلی جالب بود من ناگهان بلند شدم و به سقف اتاق چسبیدم این اتفاق عجیب ظرف یک لحظه افتاد و دوباره من به زمین برگشتم خیلی برایم جالب بود هنوز هم این تجربه شیرین را در ذهن دارم یک سال بعد یعنی در یازده سالگی دوباره این اتفاق جالب برایم افتاد در حالیکه دراز کشیده بودم ناگهان پرواز کردم و به سقف بالکن خانه رسیدم و ماه تابان و درخشان را دیدم و دوباره به زمین برگشتم خیلی برایم عجیب بود با خود گفتم چگونه چنین چیزی ممکن است من که روی زمین دراز کشیده بودم چطور شد ناگهان به سقف اتاق چسبیدم این موضوع برایم معمائی شیرین بود و همیشه به دوستانم می گفتم و ابراز تعجب می کردم روزی از روزها در کلاس نظری به یکی از همکلاسی هایم به نام عاطفه این موضوع را گفتم از عاطفه پرسیدم عاطفه تا حالا از بدنت خارج شدی عاطفه گفت نه من تا حالا از بدنم خارج نشده ام و نمی دانم منظور تو چیست ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم من دوبار از جسمم خارج شدم و به سقف اتاق رسیدم عاطفه گفت ولی من تا به حال چنین تجربه ای نداشتم ونمی دانم منظور تو چیست خلاصه بحث ما تمام شد فردای آنروز عاطفه با هیجانی زیاد به کلاس آمد و گفت لیلیا من از جسمم خارج شدم گفتم چطور گفت من خوابیده بودم که ناگهان از جسمم خارج شدم و بالای بدنم قرار گرفتم هرکاری می کردم نمی توانستم خودم را ببینم اما بدنم را دیدم که روی زمین افتاده بود ولی خودم را نمی توانستم ببینم ناگهان پرده ای  جلوی چشمم پدیدار شد و شخصی از پشت پرده سرش را بیرون آورد و به من گفت عاطفه میخوای بیای اینجا (دنیای دیگر) عاطفه گفت در آن لحظه کمی فکر کردم و گفتم نه فعلا نمی خواهم بیایم بعد از این اتفاق مرا به بدنم بازگرداندند آره لیلیا این اتفاق جالبی بود که برای من افتاد لیلیا اگر من قبول کرده بودم که به پشت آن پرده یعنی دنیای دیگر بروم الان مرده بودم . شنیدن تجربه عاطفه برایم خیلی جالب بود او یک خروج از جسم کامل داشت که من نداشتم من فقط یک لحظه کوتاه خارج شدم و سریع برگشتم اما عاطفه خیلی خروج از جسمش کامل بود و بدنش را هم دیده بود . اما برای من هم سرانجام این خروج از جسم اتفاق افتاد خیلی وحشتناک بود برای من خیلی ترسناک بود چون یک نوع تنبیه بود من همیشه سر مسئله مرگ فرهنگ با خدا بحث میکردم و او را محکوم میکردم دوباره خشم از خدا تمام وجودم را فرا گرفت در حال خواب بودم که به خدا پرخاش کردم و او را مسئول مرگ زود رس فرهنگ دانستم ناگهان دستی بر سرم کشیده شد و به خواب خیلی عمیقی فرو رفتم قبری را احساس کردم که جسمم در آن نهاده می شد چیزی غیر مادی از بدنم خارج شد ناگهان اتفاق بسیار وحشتناکی برایم افتاد خودم را کاملا خارج از  جسمم حس کردم کاملا از بدنم خارج  شده بودم این حالت با حالت خواب خیلی فرق داشت درست مثل بیداری بود در حالیکه تقلا میکردم وارد جسمم شوم نمی توانستم دستی نامرئی مرا گرفته بود و با خود می برد از در اتاق عبور کردم و تلاش میکردم که مانع از رفتن شوم اما آن دست خیلی قوی بود و با خشونت بدون اینکه ذره ای با من صحبت کند مرا می برد و من با تنفر سعی میکردم از دستش فرار کنم اما او خیلی قوی بود و نمی گذاشت نسبت به او احساس خیلی بدی پیداکردم می خواستم به بدنم باز گردم ناگهان غم سراسر وجودم را فرا گرفت به فکر بدنم افتادم که روی تخت افتاده بود و گفتم وای اگرمن به جسمم برنگردم چه می شود حتما بدنم را خاک می کنند احساس مهر شدیدی نسبت به بدنم کردم خیلی برای بدنم ناراحت شدم فکر اینکه بدنم زیر خاک برود مرا آزرده خاطر ساخت اما آن دست مرا می برد و به هیچ عنوان هم با من حرفی نمی زد درست مثل یک پلیس نامرئی بود هرکاری کردم نتوانستم خودم را ببینم احساس خیلی بدی کردم از اینکه نمی توانستم خودم را ببینم چندشم شد و حالت بدی پیدا کردم دوست نداشتم نامرئی باشم یک لحظه به مادرم فکر کردم و برایش خیلی نگران شدم گفتم اگر مادرم بیاید و ببیندکه من بلند نمی شوم چقدر ناراحت می شود یک لحظه گفتم وای  شب چهلم که به دیدن خانواده و دوستان می آیم خیلی ناراحت می شوم که کسی برایم مشکی بپوشد و ناراحتی کند ناگهان به یاد خدا افتادم و به التماس و خواهش پرداختم و گفتم خدایا من را ببخش حتما من کاری کرده ام که تو ازمن ناراحت هستی من از تو معذرت می خواهم من را ببخش و اجازه بده به بدنم بازگردم تا این حرف را زدم و از خدا معذرت خواهی کردم معجزه ای اتفاق افتاد ناگهان همان دستی که با خشونت مرا به مکان نامعلومی می برد مرا به سمت عقب برگرداند دوباره به پشت بام خانه مان رسیدم هر قدم که به عقب بر می گشتم برایم یک دنیا شادمانی بود از پشت بام به حیاط خانه مان آمدم همان دست نامرئی مرا به سمت اتاق خوابم برد دوباره از در چوبی اتاق رد شدم مرا به جسمم رساند و از سمت پا مرا وارد بدنم کرد دیگر خوشحالی سراپایم را فرا گرفت فورا بلند شدم و دور اتاق دویدم خیلی برایم عجیب بود پس این هست مرگ واقعا چیز وحشتناکی است با برگشت به بدنم شادی بی پایانی مرا فرا گرفت بی نهایت از خدا سپاسگزارم که به من عمر دوباره داد  و اجازه داد به جسمم باز گردم این بزرگترین هدیه خدا به من بود اما حالا خیلی از مرگ می ترسم خیلی از خروج از جسم می ترسم نمی دانم من در این چند دقیقه خیلی عذاب کشیدم برخلاف خیلی از افراد که مرگ را ترک علاقه روح  به جسم می دانند من در موقع خروج از جسم عذاب شدیدی کشیدم و خیلی به جسمم علاقه داشتم و دوست نداشتم آنرا از دست بدهم این چند دقیقه برایم خیلی سخت گذشت جدائی از وابستگان سخت ترین عذاب برای من بود فکر این که آنها برایم اشک بریزند برایم شکنجه آور بود وای به حال کسانی که خود کشی می کنند زیرا تنها جسمشان نابود می شود اما چند لحظه بعد از خودکشی ناگهان خود را در یک دنیای بزرگ دیگر می بینند اما فرقش این است که در این دنیای عجیب شخص نمی تواند خودش را ببیند و مثل یک پر سبک می شود اما همه چیزش درست مثل بیداری است و با خواب خیلی فرق دارد . آری به محض خروج از جسم انسان تمام کردار و رفتارش و سزای آنرا می بیند و دستی نامرئی او را به سوی منزلگاه دیگرش در آن دنیا می برد پس بکوشیم که از مرگ بترسیم و بدانیم تازه اول بدبختی مان است زیرا در آنجا تنها اعمال خوب انسان به دادش می رسد و وای به حال کسی که بد باشد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

باند تبهکاران و آدم ربایان در بهشت زهرا

مدت ۱۴ سال است که به بهشت زهرا میروم و همیشه بر سر مزار  انسان بزرگ و فرهیخته فرهنگ مهرپرور می روم در این ۱۴ سال هر وقت که به بهشت زهرای تهران رفتم به نوعی با مزاحمین نوامیس مردم مواجه شدم متاسفانه بعضی از افراد شیطان صفت و شیطانی که جز به شهوات کثیف و پلید خود نمی اندیشند این مکان خلوت راکه جز مردگان ساکنینی ندارد محل اهداف شیطانی خود گرفته اند و با ماشین و موتور به دنبال طعمه می گردند وقتی فرهنگ فوت کرده بود من نمی دانستم که فقط ۵ شنبه ها و جمعه ها در این مکان مردم حضور دارند و روزهای دیگر خلوت است من روزی سر مزار فرهنگ رفته بودم که اوائل هفته بود در حالیکه سر مزار در حال گریه بودم مردی به طرفم آمد و گفت ماشین هستش خانم می خواین بیاین سوار شین من متوجه هدف شیطانی آنمرد شدم و گفتم نخیر بروگمشو و با خونسردی سرجایم نشستم الان که بعد از گذشت ۱۴ سال یاد آنروز می افتم تمام بدنم از ترس می لرزد که چه کار خطرناکی کردم که در آنروز خلوت به بهشت زهرا رفتم و آنمرد مزاحمم شد تازه آنمرد کمی وجدان داشت اما حالا کسانی در کمین زنها و دخترها هستند که هیچ وجدانی ندارند و به زور زن و دختر را در ماشین یا موتور سوار کرده و به جاهای خلوت بهشت زهرا می برند و مورد تجاوز و مرگ قرار می دهند من نمی دانم چرا باید یک نقطه از شهر بهشت این جنایتکاران باشد من مطمئنم که تا به حال افراد زیادی شاید در این محل کشته شده اند وصدایشان به جائی نرسیده است اما من که چندین بار مورد حمله این جور افراد قرار گرفته و توانسته ام فرار کنم می خواهم صدای خاموش کسانی راکه نتوانسته اند از چنگال این جانیان خون آشام فرار کنند به گوش مسئولین امنیتی کشور برسانم همین هفته گذشته بود که به همراه دائی و مادرم عازم بهشت زهرای تهران شدیم هنگامی که هوا کمی تاریک شد اضطرابی عجیب مرا فرا گرفت قدمهایم را سریع تر کردم با اینکه شب جمعه بود ولی به محض تاریک شدن هوا باز هم مردان شیطانی در بهشت زهرا منتظر طعمه بودند دائی و مادرم پشت سرم می آمدند و من کمی جلوتر که ناگهان مردی سوار بر موتور به من نزدیک شد و گفت : می خوای برسونمت ؟ گفتم برو گمشو ولی طرف پر رو تر از این حرفها بود و دوباره با موتور به طرفم آمد و من سرعتم را زیادتر کردم ولی او این بار موتورش را پارک کرد و به طرف قبرها رفت و با صدای بلند گفت : بیا اینجا صدائی شیطانی و پر از شهوات نفسانی در کمین من بود و من سرعتم را زیادتر کردم و ترس و هراس تمام وجودم را فرا گرفت فورا دویدم و خودم را به خانواده ای رساندم و از مرد خانواده تقاضا کردم که آنجا بایستد تا مادر و دائیم برسند آن مرد ایستاد مرد موتوری که مزاحمم شده بود به محض دیدن آن مرد ترسید و فرار کرد من این بار هم جان سالم به در بردم اما یادم نمی رود وقتی را که تنهائی به بهشت زهرا آمده بودم  و توسط یک موتوری مورد تعقیب قرار گرفتم و شانس آوردم که خانواده ای در حال حرکت بود وگرنه مرد جنایتکار در صدد بود مرا به زور سوار موتور خود کند و مورد تجاوز قرار دهد . مورد دیگر وقتی بود که به بهشت زهرا رفته بودم و هوا کمی تاریک شد و مردی سوار بر ماشین دنبال من می آمد و من فورا متوجه خطر شدم و به موقع هم بود و به همراه مردم آنجا را ترک کردم . من نمیدانم چرا باید یک نقطه از شهر اینچنین آماج افرادی با اهداف و نیت های شوم شیطانی قرار گیرد نمیدانم یک مرد  چطور راضی می شود زنی را مورد تجاوز و قتل قرار دهد وجدان این گونه مردان  چگونه راضی به جنایت می شود نمیدانم آیا این مردان خواهر و مادر دارند یا نه و آیا روا می دارند کسی با مادر و خواهر آنها این طور رفتار کند آنها چگونه از مردگان عبرت نمی گیرند و چگونه در این وادی خاموشان به پیروی از شهوات نفسانی خود میپردازند ؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

رود خون آشام کارون محمد رضا کاشفی را درکام خود کشید

محمد رضا کاشفی دره نورد و کوهنورد بزرگ به کام رود کارون کشیده شد و با خانواده و دوستانش غمگینانه وداع کرد درحالیکه کلی کار در این دنیا داشت اما یک اشتباه بزرگ باعث شد رخت از این دنیا ببندد و عازم آخرت شود یادم نمی رود هنگامیکه محمد رضا بی باکانه و بدون ترس درباره مرگ صحبت می کرد و من را می ترساند او هیچگاه از مرگ نمی ترسید چند ماه قبل بود که بدون مقدمه صحبتی درباره مرگ کرد و گفت اگر من مردم جسدم را بسوزانید من از این حرف او خیلی ناراحت شدم و احساس بدی کردم یک بار به من گفت لیلیا می دونی هزار سال دیگه کجا هستی ترس تمام وجودم را فرا گرفت و گفتم نمی دانم تو کجا هستی ؟ محمد گفت در یک جسم دیگه با یک مادر دیگه و یک خواهر دیگه از این حرف او خیلی ناراحت شدم و احساس بدی به من دست داد حرف محمد خیلی مرا ناراحت کرد من هیچگاه دوست ندارم بمیرم و ازمردن وحشت دارم و هیچگاه دوست ندارم از مادرم و خانواده ام جدا شوم و چون چند تجربه خروج از جسم داشته ام شدیدا از مردن وحشت دارم و مردن را ورود به یک دنیای تاریک می دانم این ترسی است که همیشه در اعماق وجودم است و همواره یاد از آن مرا دچار وحشت میکند من هیچگاه دوست ندارم این کالبد جسمانی ام را ترک کنم اما محمد برعکس من از مردن باکی نداشت ولی همین بی باکی باعث شد تا در نگه داشتن زندگی اش قصور کند و شنا یاد نگیرد و در حالیکه به رود کارون برای تفریح رفته بود این تفریح باعث غرق و خفگی او در آب شود نمی دانم حالا که محمد از جسمش خارج شده است چه احساسی دارد وقتی مادرم زیرگریه می زند و سراغش را میگیرد چقدر عذاب می کشد از اینکه قدر کالبد مادی اش را ندانست و همیشه فریاد میزد زنده باد روح من که جاودانه است شاید اگر محمد کمی ترس از مرگ داشت و به کالبد مادیش وابسته بود اینطور بی محابا خود را داخل رود کارون نمیکرد و باعث ناراحتی مادر و خواهر داغدارش نمی شد اگر میدانست که مادر و خواهرش به خاطر این اشتباه بزرگ او برای همیشه داغ او را در سینه خواهند داشت و برای یاد او باید راهی بهشت زهرا شوند ای کاش محمد بیشتر از مرگ و مردن به زندگی و این دنیا فکر می کرد اما افسوس که نشد حرفی با محمد بزنم و او صحبت از جسم قبلی و جسم بعدی نکند او همیشه به مادرم  می گفت مامان جوری زندگی کن که در جسم بعدیت وضعت از این بهتر باشد و دائما در مورد جسم بعدی و جسم قبلی صحبت می کرد ما همیشه سر مسئله مردن با هم دعوا داشتیم و من از اسم کلمه مرگ به وحشت می افتادم و لرزه تمام وجودم را فرا می گرفت اما محمد برعکس من اصلا از مردن هراسی نداشت و مردن را ورود به یک جسم دیگر می دانست او به تناسخ عقیده داشت ولی من برعکس از تناسخ و موضوع مردن به حدی می ترسیدم که صورتم از ترس کبود رنگ می شد و سرتاپایم را وحشت فرا می گرفت از محمد خواهش می کردم که محمد بس نمی خواهم راجع به مرگ صحبت کنی من ترس از مرگ دارم و دکتر برایم قدغن کرده که درباره مردن صحبت کنم ولی او ادامه می داد مردن او بسیار غم انگیز بود خصوصا وقتی که به ما گفتند محمد بیهوش است ووقتی که فهمیدم نخیر محمد غرق شده است باورم نشد و  جیغ و داد کشیدم و خدا را صدا کردم که ای خدانه غیرممکن است محمد و غرق شدن محمد و مردن مگر می شود محمد هر روز کار میکرد از صبح تا شب و با زحماتش آپارتمانی خریده بود و چقدر برای خریدن این آپارتمان زحمت کشیده بود و چه شبها که تا صبح برای خرید این آپارتمان زحمت کشیده بود و بیخوابی تا بتواند این خانه را بخرد و تنها دوسال از خرید این آپارتمان می گذشت من تا به حال به آپارتمان محمد نرفته بودم وقتی که خبر خروج از جسم او را شنیدم خیلی ناراحت شدم دوستانش مدارک محمد را برای دریافت جنازه او می خواستند و من لازم بود به عنوان اولیای دم به همراه آنها به لردگان بروم وقتی وارد آپارتمان محمد شدم غم انگیزترین منظره عمرم را دیدم آپارتمانی خالی از محمد خالی از وجود او آپارتمانی که محمد برای خرید آن تمام سالیان عمرش را زحمت کشیدو آخرش هم بعد از دوسال تمام ثروتی که جمع کرده بود از او گرفته شد او با مرگ تمام ثروت و دارائی اش را از دست داد مرگ چون یک پلیس ناگهانی دست او را گرفت و از دنیا مادر خواهر خانواده و همه چیز جدا کرد وقتی تلوزیون بزرگی راکه محمد خریده بود دیدم اشک در چشمانم جمع شد و با ناراحتی وصف ناپذیری جای غم انگیز و خالی او را دیدم محمدی که دیگر به این آپارتمان خالی نمی آید محمدی که جسم زیبایش را از دست داد محمدی که غرق در خون شد محمدی که رود بیرحم کارون او را بلعید و از زندگی محروم کرد محمدی که مظلومانه جان داد بی آنکه بخواهد محمدی که در امواج بی رحم کارون دست و پا زد و چون شنا بلد نبود یا دلیل دیگری غرق شد چقدر غم انگیزاست تصور محمد بیجان و خانه ی خالیش که در انتظار قدوم محمد بود بیخود نیست که می گویند مرگ شکننده کامها مرگ جدا کننده عزیزان مرگ درد بی درمانی که دوائی ندارد مرگ که بودا را آشفته ساخت و باعث شد با دیدن آن از قصر و زندگی در آن دست بکشد و برای پیدا کردن راهی بر غلبه برمرگ عازم جنگلهای هندوستان شود . محمد تنها 37 بهار از عمرش می گذشت که دست خزان مرگ او را پرپر کرد او اگر در بهترین جای بهشت باشد جدا شدنش از خانواده و مادر مهربانش برایش جهنم است او مادرش را خیلی دوست داشت و برای مادرش چقدر این جدائی دردناک است و برای خواهرش که چشم به انتظار او و آمدنش است این هرگز نیامدن چقدر دردناک است هیچ می دانست قرار است به این زودی وداع کند وقتی به بیمارستان لردگان رسیدم باورم نمی شد که باید جنازه برادرم را تحویل بگیرم محمدی که همیشه با خنده و خوشروئی به صحبت می پرداخت محمدی که همیشه آماده رفتن به کوه و کوهنوردی بود و کوله پشتی اش بر دوشش آماده سفر اما این سفر سفری تلخ و بی بازگشت بود که باعث زجر و عزای مادر و خواهرش شد محمدی که همیشه به شوخی به من می گفت دوست داری اسکلت بشی و وقتی به او گفتم نه و ترسیدم و به او گفتم خودت چطور گفت آره گفتم نمی ترسی گفت نه و خندید حالا آیا محمد راضی شد از این افکارش و حالا آیا روح محمد تاسف نمی خورد که جسمش راترک کرد و مادرش و خواهرش گریان شد و آیا چقدر خوب بود اگر محمد بیشتر قدر این جسم زیبایش را می دانست و انقدر از جسم بعدی و تناسخ حرف نمی زد زیرا ما محمد رابه وسیله جسمش می دیدیم و حالا از دیدن او محروم شده ایم وقتی به بیمارستان رسیدم درد عظیمی وجودم را فراگرفت که غیرقابل تحمل بود میدانستم محمدمرده و باید با جنازه او برگردم از مسئولین بیمارستان تقاضا کردم بگذارند به سردخانه بروم و محمد را ببینم وقتی پایم را به سرد خانه گذاشتم کشویی را کشیدند و جسد بیجان محمد را دیدم  باورم نمی شد وحشتناک بود محمد تمام صورتش از شدت خوردن آب ورم کرده بود و چشمان عسلی و زیبایش را بسته بود و خاموش و بی صدا شده بود خیلی دردناک بود برای من که همیشه سر وصدا وغوغایش را دیده بودم و همیشه سرمسائل مختلف دنبال دادن جواب به او بودم و اگر نیشی می زد روی کاغذ می نوشتم این سکوت و بی جانی محمد برایم وحشتناک و  غیرقابل باور بود صورت وگردن محمد ورم  کرده بود و غرق در خون شده بود بعد از اینکه محمد در رود کارون غرق شد جنازه اش به سنگهای رود خورده بود و خون از سرو رویش ریخت بینی اش پر از خون بود صورت ورم کرده و خون آلود او مرا به شیونی دردناک کشاند باورم نمی شد که این همان محمد همیشگی است مرگ پلک چشمان او را بسته و رود کارون او را درکام خود کشانده و خفه کرده بود محمد دیگر جانی نداشت به آرامی دراز کشیده بود سرم را روی شانه اش گذاشتم و غمگینانه گریه کردم و گفتم برادر خوبم کجا رفتی و شیون کردم اما محمد پلک چشمانش را باز نکرد تنها مظلومانه سکوت کرده بود او از جسم زیبایش خارج شد فکراین که چنین جسم زیبائی قرار است در چاله گور قرار بگیرد مرا دیوانه کرد تمام طول مسیر اشک از چشمانم سرازیر بود و آرزو داشتم خداوند دوباره محمد را به ما برگرداند آرزوی زنده شدن محمد راکردم ولی افسوس که ما انسانها تا وقتی کنار هم هستیم قدر همدیگر را نمی دانیم اما وقتیکه از هم جدا می شویم و دیگر به هم دسترسی نداریم آنوقت است که آرزو می کنیم که ای کاش قدر هم رابیشتر می دانستیم یکی از  دوستانش وقتی گریه های مادرم را شنیدگفت خانم کاشفی خود محمد الان بیشتر از همه از کار اشتباهش ناراحت است محمد همیشه از آب می ترسید و ترس خاصی از آب داشت محمد به شنا نیز وارد نبودو اصلا شنا بلد نبود  اما سوالی که من باید از همراهان محمد بپرسم این است که شما که می دانستید محمد شنا بلد نیست چرا گذاشتید وارد رود کارون شود محمد می خواست به وسیله طناب و تیرول از رود کارون عبور کند که نتوانست و داغش بردلمان ماند خانم ف از همراهان این سفر محمد بود که خودش می گوید می دانست محمد شنا بلد نبود سوال من از خانم ف این است که شما که می دانستید پس چرا گذاشتید به وسیله طناب و تیرول وارد رود کارون شود و جانش را از دست بدهد او هزاران آرزو داشت تازه خانه خریده بود چرا او را آگاه نکردید و چرا گذاشتید پا به این رودخانه لعنتی بگذارد رودخانه ای که هرساله چندین نفر در آن غرق می شوند و پر آب ترین رود ایران است شما در حق محمد اهمال کردید اگر به زور 110 هم بود نباید می گذاشتید محمد وارد کارون شودحالا ما مانده ایم و داغ سنگینی که بردوشمان تا همیشه می ماند و همیشه حسرت دیدن او و شنیدن صدای او بردلمان است اما نمی خواهم روح او در عذاب باشد برای همین سعی می کنم تحمل کنم هرچند خیلی سخت است  اما مرگ محمد به نظر پزشکی قانونی یک مرگ مشکوک اعلام شد محمدکوهنورد خیلی قوی و بامهارتی بود یادم است که روزی که محمد می خواست برود کوله پشتی اش را آماده کرد و به کمک مادرم عازم کوه شد و خداحافظی کرد و رفت قرار بود فردایش برگردد که این اتفاق دردناک افتاد و پشت ما را شکست برادرم صحیح و سالم از در خانه رفت ولی جنازه غرق شده و خون آلود او تحویل ما داده شد ولی سوالهائی مدام آزارم می دهد که محمد واقعا چطور مرد و آیا اهمالی در مورد او صورت گرفته است یا نه و این که ای کاش محمد هرگز وارد رشته کوهنوردی نمی شد که عاقبت اینطور جوان از دنیا برود و حجله عزاداری برایش نصب شود حیف از محمد بود طنین صدایش همواره در گوشم هست لیلیا دوست داری اسکلت شوی

لیلیا هزار سال دیگه کجا هستی من گفتم تو کجا گفت توی یک جسم دیگه و پیش یک مادر و خواهر دیگه اما من اگر هزار سال دیگر به این دنیا بیایم در جستجوی محمد و مادرم خواهم بود و آرزوی زندگی ابدی و بی پایان در کنار مادر و برادرم را خواهم داشت زندگی که دیگر هرگز مردن و مرگی در آن نباشد برای همیشه

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:42  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

محمد رضا کاشفی قهرمان کوهنوردی درگذشت

محمد رضا کاشفی قهرمان کوهنوردی عاشق و علاقه مند به طبیعت در حادثه ای در رود کارون جان خود را از دست داد محمد رضا عاشق طبیعت و کوه بود عشق به طبیعت در وجودش عجین شده بود محمد از خردسالی به راهنمائی پدرش  عازم کوهنوردی شد پدر  او که به کوهنوردی علاقه مند بود و همیشه کوه می رفت کوله پشتی برای محمد خرید و محمد از آن زمان با کوه و دنیای طبیعت آشنا شد یکی از رشته های فنی که محمد رضا در آن تخصص داشت دره نوردی بود که البته ورزشی خطرناک است اما او عاشق و دلباخته بود و از خطرنمی هراسید همیشه می گفت من مردن را کوه را به مردن در رختخواب ترجیح می دهم هر تعطیلی و هر فرصتی که به دست می آورد او را روانه کوه می کرد اما تنها نقطه ضعف محمد ندانستن فن شنا بود که در یادگیری آن قصور کرد و متاسفانه به همین علت جانش را از دست داد محمد رضا کاشف دره های ناشناخته است و دره های ناشناخته زیادی را فتح کرده است که متاسفانه عمرش کفاف این را نداد که کارهایش را به اتمام برساند و سرانجام در راه عشق به کوه و طبیعت جانش را فدا کرد من امیدوارم تمام دوستان او و کسانیکه در این رشته با او همنورد بوده اند سعی کنند آثار محمد رضا و دره هایی را که فتح کرد جمع آوری کنند و یاد و نام او را نه تنها در چهلم این عزیز که برای همیشه به خاطر بسپارند جای او در جلسات انجمن کوهنوردی دماوند برای همیشه خالی است او عاشق این جلسات کوهنوردی بود و سعی می کرد هر دوشنبه در این جلسات شرکت کند محمد شیفته طبیعت و ازجان گذشته بود او انسانی متواضع فروتن و مهربان نسبت به طبیعت و حیوانات بود و تمام تلاش و آرزویش این بود که مانع تخریب طبیعت ایران شود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:21  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

حفظ قرآن بهتر است یا عمل به قرآن

یکی از نکاتی که مورد توجه مسلمانان است و بسیار ارزنده است حفظ قرآن است اما این حفظ قرآن باید به همراه عمل به قرآن باشد که مهم فهمیدن معنای قران و عمل به آن است وگرنه صرفا قران را خواندن بدون معنای آن ثوابی ندارد زیرا که قران برای هدایت انسانها نازل شده است وقتی جوانتر بودم همیشه فکر می کردم خواندن قران بدون معنی صواب دارد اما کم کم فهمیدم درد جامعه ما این است که همه قران می خوانند ولی بدون درک معنا و مفهوم در قران ایه های زیادی درباره وظایف انسانی ما نوشته شده است و ویزگی های یک مومن واقعی بیان شده است مثلا در آیه ای از قران امده است کسانی که طلا و نقره را ذخیره می کنند و انفاق نمی کنند و به فقرا نمی دهند آنها را به عذاب دردناک  بشارت ده این آیه خیلی مهم است و به لزوم کمک به تهیدستان اختصاص دارد من روزی به یک طلا فروشی رفته بودم مرد فقیری با چهره ای رنگ پریده از طلا فروش درخواست کمک کرد ولی مرد طلا فروش با اخم و تکبر از کمک  خود داری کرد و با لحن زننده ای مرد فقیر را از مغازه راند من خیلی ناراحت شدم انهمه طلا واینهمه بخل و خساست وقتی به نزد اکثر طلا فروش ها رفتم دیدم اکثر آنها فریفته مال دنیا هستند و اگر مستمندی درخواست کمک کند خسیس ترین و بخیل ترین قشر در کمک به فقرا همین قشر طلا فروش ها هستند که بدترین متکبرانه ترین رفتار ها را نیز دارند بعضی از آنها چنان دچار خودبرتربینی و کبر شده اند که واقعا مصداق قارون هستند در این آیه قران لزوم انفاق به فقرا و کمک به آنها از طرف خداوند مورد تایید قرار گرفته است اگر هنگام اذان معنای فارسی قرآن را پخش کنند مردم با معنای فارسی قران آشنا می شوند و در اعمال و رفتار خود تجدید نظر مینمایند من خودم به زبان عربی کاملا مسلط هستم و معنای قران را کاملا می فهمم اما همه مردم ما که عربی نمی دانند اینهمه تاکید بر روی حفظ قران درست نیست باید تاکید بیشتر روی فهمیدن معانی قران باشد زیرا مهم عمل به کتاب الهی است من روزی به مسجد رفته بودم و خانمهائی راکه برای نماز می آمدند دور خود جمع کردم و به آنها گفتم آیا شما از معانی نمازی که می خوانید آگاهید گفتند نه به یکی از آنها گفتم پس برای چه نماز می خوانی گفت برای اینکه از خدا می ترسیم گفتم خوب بیایید من معنای نماز را به شما یاد بدهم که شماوقتی که نماز می خوانید معنای نماز خود را نیز بفهمید و مثل یک طوطی بدون درک معنا نماز نخوانید آنها موافقت نکردند و به دروغ پشت سر من گفتند آمده می گه برای چه نماز می خوانید درحالیکه من قصد داشتم نماز را با معنای آن به آنها یاد دهم حفظ قرآن بدون درک معنا فایده ای ندارد کسی که قران را بدون درک معنا حفظ می کند کارش مثل یک طوطی است که بدون درک معنا فقط صحبت می کند و تقلید می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:47  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

عشق به تولید گوشت چه عشقی

در تلوزیون مصاحبه ای میکردند که شخصی از عشقش به پرورش بلدرچین صحبت میکرد بلدرچین های یخ زده در فریزر خیلی منظره چندش آوری داشت و عجیب آنکه پرورش دهنده این بلدرچین ها با کمال افتخار از کارش کار زشتش صحبت میکرد و می گفت من عاشق پرورش بلدرچین هستم و با عشق خاصی اینکار را انجام می دهم توی دلم گفتم چه عشق کاذب و دروغینی می شود انسان عاشق باشد و از خون معشوق خود تغذیه کند می شود انسان عاشق باشد و معشوق خود را بکشد بلدرچین موجود زیبائی است که خیلی کوچک است و جثه بسیار کوچکی دارد انسان حتی از گوشت بلدرچین هم نمی گذرد و این موجود زیبا و کوجک را به خاطر شکم پرستی می کشد واقعا که اینکار خیلی حریصانه و ضدانسانی است و من امیدوارم که این عشق های کاذب و دروغین از بین برود و جایش را عشق به طبیعت عشق به پرندگان و عشق به زیستن موجودات بگیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:49  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

خدا

از وقتی با نامش آشنائی نداشتم غم و غصه ای نداشتم وقتی بچه بودم به زور ماهارو سر صف نماز جماعت مدرسه می بردند و به ما می گفتند شما خدائی دارین و غیره و نماز بخونید ما هیچکدام خدا را خودمان نشناخته بودیم تنها یادم هست که در مدرسه ساعات خاصی را به عبادت با این خدای نادیده اختصاص می دادند و به ما می  گفتند رکوع کنید سجود کنید و بپرستید این خدای یکتا را او یگانه و بی همتا است اوائل خیلی بچه بودم و سر این نمازهای اجباری حاضر می شدم و نماز می خواندم با بچه های مدرسه به جماعت خیلی معصوم و بیگناه  بودم و خیلی مظلوم معصومیت جز لاینفک زندگی ام بود همیشه از محبت پدر محروم بودم و همیشه دلم پر از مهربانی بود چه نسبت به انسان و چه نسبت به حیوان مادرم مریضی لاعلاجی داشت که دکترها از شفای آن عاجز بودند و روزی خدا به صورت نوری به خواب من آمد و فرشته ای گفت از خدا هرچه می خواهید بخواهید و برادر من گفت من ازخدا میخواهم مادرم خوب بشه خدا را به صورت نوری دیدم و با من صحبتی نکرد مادرم خوب شد و زندگی ما خیلی بهتر شد تا اینکه من بزرگ و بزرگتر شدم و به مدرسه ای در ولنجک تهران رفتم و در آنجا بچه های آنجا مومن نبودند و به نماز اهمیت نمی دادند روزی سر زنگ نماز همه بچه ها به ترتیب می آمدند و نماز می خواندند و یکی از آنها منیزه نام داشت که لامذهب بود و یکبار قران را پاره کرده بود وقتی منیزه آمد و نماز خواند شروع به مسخره بازی کردو وقتی معلم دینی بر می گشت و پشتش به منیزه بود منیزه چادرش را اینور وانور میکرد و ادا در می آورد و تمام بچه ها با خوشحالی به کارهای منیزه می خندیدند تنها کسی که نمی خندید و با تنفر به منیزه نگاه میکرد من بودم من با اخم و اعتراض به منیزه نگاه میکردم و از این رفتار زننده او هنگام نماز ناراحت بودم و اصلا نمی خندیدم سالها گذشت تا روزی هنگام ماه رمضان خواب خدا را دیدم و محبتش را حس کردم و بعد از این بود که دیگر محبت خدا را حس نکردم مدتی خادم نماز خانه مدرسه بودم و به کسانی که با کفش وارد نماز خانه می شدند ایراد میگرفتم و سعی می کردم که محیط نمازخانه را سالم نگه دارم ولی بچه ها مخالف کار من بودند و با من لج شده بودند آخر سر هم خدا پاداش خوبیهای من را داد و یکسال مرا زجر کش کرد و خواب و رویای مرگ فرهنگ مهرپرور را که چون پدری دوست می داشتم مرتبا به من نشان داد دیگر من بنده مقرب خدا نبودم و روزی خدای نامهربان به خواب من آمد و با خشونت و تنفر به من نگاه کردو گفت تقدیر من بر این قرار گرفته است که سرنوشت تو از حضرت یوسف تبدیل به حضرت رقیه شود یعنی بی پدری و یتیمی و زاری در بهشت زهرا که بعد از چند ماه این خدای ارحم الراحمین به تهدیدش عمل کرد و فرهنگ نازنین را به خاک کشید و ضجه های وحشتناک من 14 سال است که ادامه دارد زندگی شیرین من تلخ شد و من درست مثل حضرت رقیه سختی کشیدم چون خوب بودم اگر بد بودم و مثل منیزه باقریان خدا و نماز را مسخره می کردم شاید جائی در دل خدا باز میکردم خلاصه نیمی از بینایی خود را از دست دادم و 14 سال دچار افسردگی شدید شده و هستم ولی باز هم خدای مهربان خواست محبتی به من بکند و به دیدار من آمد اسم اللهی بالای رختخواب من بود شبی از شبها از جسمم خارج شدم و دستی مرا به سوی اسم الله کشاندو مرا نزدیک اسم برد و فرشته ای به من گفت اگر سوالی داری از خداوند بپرس از آنجائیکه در نتیجه سختیها و مصائب پوستم کنده شده بود سوالی در مورد مذهب کردم که جوابش را بسیار عالی دریافت کردم مدتها بود که نماز نمی خواندم و یک مدت تصمیم گرفتم به خاطر ظلمهائی که خدا به من گرده با او قطع رابطه کنم و فراموشش کنم که به قیمت جانم تمام شد و مورد تجاوز قرار گرفتم و آن لحظه خدا به من گفت قرار بود مرا فراموش کنی و من با عجز و لابه از او تقاضای کمک می کردم وقتی توانستم از دست متجاوز نجات یابم برادرم به خاطر من تلاش زیادی کرد و از کار و زندگیش گذشت تا به خاطر حق و حقوقم و دفاع از حیثیت من به دادگاه بیاید او داوطلبانه بدون اینکه ازاو بخواهم سعی در کمک به من داشت تا اینکه وقتی 10 واحد از دروسم مانده بود و قرار بود لیسانس زبان انگلیسی بگیرم اتفاق وحشتناکی افتاد حجله ای را در بیداری می دیدم که سایه به سایه دنبال من می آمد همه این حالات در بیداری بود حجله ها همه جا دنبال من می آمد ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفت و احساس کردم این حجله ها پیام ناخوشایندی برای من دارند ساعتی که عقربه هایش دائما در حال چرخش بود به من در بیداری نشان داده می شد ساعتی که دائما داشت زمان را به من گوشزد میکرد من از دیدن این ساعت ها هراسان و آشفته شدم و احساس کردم اتفاق وحشتناکی برایم دارد می افتد شدت دیدن این حجله ها در بیداری به قدری مرا هراسان و آشفته کرد که احساس کردم قرار است بمیرم و این حجله ها می خواهد این خطر را گوشزد کند  در نتیجه دیدن این حجله ها ترک تحصیل کردم و با اینکه 8 واحد بیشتر ازدرسم نمانده بود و اگر این 8 واحد را می گذراندم لیسانس می گرفتم اما در نتیجه این آزار روحی و دیدن حجله های مرگ ترک تحصیل کردم و از دانشگاه انصراف دادم واقعا خدا  خیلی ارحم الراحمین است و در نتیجه چند سال زحمت من برای گرفتن لیساینس به هدر رفت و اخرش مجبور به انصراف شدم چون دائما حجله می دیدم و مرگ را جلوی چشمانم می دیدم این است محبت خدا خوشبه حال کسانیکه کافر هستند و اعتقادی ندارند اما برای من این ظلم غیر قابل تحمل بود با اینحال به درگاه خدا رو آوردم و خواستم بلائی سر خانواده ما نیاید و نماز خواندم خصوصا برای طول عمر خودم و آرزو کردم اتفاقی نیفتد  عید را گذراندیم و بعد از عید همین دو سه روز پیش بود که برادرم راهی لردگان شد و برای کوهنوردی به آنجا رفت اما کوهنوردی که بازگشتی نداشت و برادرم در رود کارون غرق شد و جان داد و این بود حکمت آن حجله هایئ که میدیدم به من در خواب گفتند که این حجله ها در مورد برادر تو است ولی من باور نکردم و فکر کردم در مورد من است برادرمن غرق شد و جسد پراز خونش را به ما تحویل دادند فهمیدم خدا واقعا ارحم الراحمین است واقعا مهربان است که اینچنین با من رفتار کرد  اگر هر کسی جای من بود از دست این ارحم الراحمین خودش را حلق آویز می کرد اما من طاقت آوردم ولی الان پشیمانم که خدا را مقصر میدانم من کلی حرفهای تند به خدا زدم که واقعا پشیمان هستم خدا خیلی مهربان هست منتها وقتی او را فراموش می کنیم او هم ما را فراموش میکند برادر من اشتباه کرد که با وجود عدم آشنائی به شنا به رود کارون رفت و خدا چه تقصیری دارد خدا هرگز بدی ما انسانها را نمی خواهد تقصیر از خدا نبود بلکه برادر من اشتباه کرد که بدون آشنائی به شنا وارد کارون شد و ما را برای همیشه داغدار کرد بنابراین خدا هرگز برای ما انسانها بدی نمی خواهد ولی ما انسانها با اشتباهات خود جان خود را به خطر می اندازیم خدا هرگز نمی خواسته برادر من از بین برود و حتی صحنه غرق شدن او در رود کارون را چند ماه قبل از فوتش در خواب دیدم دیدم که جسد بیجانش را از آب بیرون آوردند و غرق شده بود منتها اصلا فکر نمی کردم این خواب راست شود از آنجائی که با محمد همیشه بحث داشتم و قهر بودم این خواب را به مادرم گفتم و گفتم مامان به محمد بگو من دو تا خواب بد براش دیدم وقتی میره کوه مواظب باشه اما اشتباه کردم که خودم به او نگفتم چون مادرم کوتاهی کرد  و به او نگفت الان خیلی ناراحتم ناراحت از اینکه چرا با برادرم قهر بودم و خطاهای گذشته اش را نبخشیدم ناراحت از اینکه چرا صحنه غرق شدنش در رود کارون را به او نگفتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:16  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

غرق شدن برادرم در رود کارون

عاشق کوهنوردی بود همیشه کوله و ساکش در دستش بود و آماده رفتن به کوه بود او همیشه عاشق طبیعت و کوهنوردی بود هم کار می کرد و هم به کوه می رفت ما از بچگی شیرواشیر بودیم و محمد ازمن دو سال بزرگتر بود او دست بزن داشت و مرا کتک می زد اوائل من و محمد باهم خیلی دوست بودیم این دوستی تا 12 سالگی ادامه پیدا کرد و لی کم کم دوستی مان تمام شد محمد هر دفعه بعد از عصبانیت مشتی بر دل من می کوبید و من شدیدا ناله میکردم بعدش فورا آشتی میکرد اما کم کم من از او کینه به دل گرفتم و به دلیل رفتار تندش با او قطع صحبت کردم هر وقت او با من حرف میزد جواب نمیدادم او قلب مهربان و بی کینه ای داشت و فورا آشتی میکرد اما به دلیل اینکه روی من خیلی دست بلند کرده بود حاضر نبودم او را ببخشم و کینه به دل نگیرم تا اینکه بزرگ و بزرگ تر شدیم و من باز هم سکوت میکردم و با او قهر بودم او همیشه می آمد با من صحبت میکرد اما من قیافه میگرفتم و جواب نمیدادم یا خیلی سرسنگین با او رفتار میکردم محمد زبان نیش آلودی داشت که مثل افعی نیش می زد و من از کوره در می رفتم و جوابش را می دادم دیگر محمد من را نمی زد چند سالی بود که محمد رفتارش را اصلاح کرده بود اما من قلبم هنوز پراز کینه بود و نمی توانستم محمد را ببخشم اخر محمد دست از نیش زدن بر نمیداشت محمد از لحاظ مالی پیشرفت کرده بود ولی من عقب مانده بودم محمد دائما این برتری مالی اش را به رخم می کشیدو مادرم هم همیشه او رابه رخ من می کشید و آتش  حسادت من را روشن می کرد من بیشتر اهل مطالعه بودم و مدتی هم معلم زبان انگلیسی بودم ولی موقعیت مالی من خیلی ضعیف بود و پولی که از راه تدریس در می آوردم کرایه راهم می شد محمد گاهی مواقع می آمد و شروع به صحبت با من میکردو من را راهنمائی می کرد ولی من با بی اعتنائی به حرفهای او گوش می کردم محمد خواهان دوستی با من بود اما من نه هیچوقت چواب تلفن هایش را نمی دادم و تا شماره اش را می دیدم جواب نمی دادم یک روز خوابی دردناک در موردش دیدم در خواب به من گفت لیلیا من احساس می کنم کرمها دارند بدنم را می خورند و دارم می میرم من در خواب به او دلداری دادم و او را در آغوش گرفتم و شروع به گریه کردم و خیلی اشک ریختم و یک نفر گفت جوان است گناه داره بمیره وقتی از خواب بیدار شدم خیلی برای محمد ناراحت شدم و خواب را به او نگفتم ولی با ناراحتی یاد این افتادم که چقدر در خواب برایش اشک ریختم و او را در آغوش گرفتم محمد قوی و سرحال بود و من فکر هم نمی کردم روزی اتفاقی برای او بیفتد بعداز دیدن این خواب رفتارم با محمد عوض شد و سعی کردم که با او دوستانه و محبت امیز رفتار کنم ولی هرچه سعی میکردم باز سر مسئله ای محمد نیشی به من می زد و من دوباره از او دلخور می شدم یک روز محمد به شوخی به من گفت دوست دارم بمیری سنگ قبرت را ببینم بیام سر قبرت و غیره من از این حرف او خیلی ناراحت شدم و جوابی ندادم ولی محمد هر بار سعی میکرد مرگ را به یاد من آورد کم کم نسبت به او سوظن پیدا کردم و فکر کردم نکند محمد قصد دارد بلائی سر من بیاورد محمد با مرگ به من حمله می کرد و مرا می ترساند و وقتی به او میگفتم چرا از مرگ حرف میزنی می خندید و می گفت شوخی کردم محمد واقعا شوخی میکرد و قلبش بسیار مهربان بود ولی من ترسیده بود به حدی که یخچال جداگانه ای برای خودم تهیه کردم شوخی های محمد در زمینه مرگ مرا ناراحت و مضطرب می کرد ولی او با بی تفاوتی میخندید روزی به من گفت می خواهی قبری برای خودت در بهشت زهرا پایین قبر فرهنگ مهرپرور بخری از این شوخی او خیلی عصبانی شدم و از آن به بعد جوابش را می دادم  متاسفانه اتفاقی افتاد که باعث شد رابطه من و محمد خیلی بدتر شود روزی با مادرم حرفم شد و در را محکم کوبیدم وقتی مادرم اعتراض کرد به او گفتم چرا فلان کار را کردی و مادرم شلوغ کرد محمد آمد و گفت چرا در را میکوبی همسایه ها  ناراحت میشن و من به او فحش دادم و او به من حمله کردو من سعی کردم هلش بدهم که نتوانستم و او مرا هل داد و دستانم سیاه و کبود شد و محکم توی گوشم زد به حدی که لاله گوشم زخمی شد و خون آمد از آن به بعد با محمد کاملا قهر کردم و او هرچه خواست آشتی کنه قبول نکردم روزی امد با من حرف بزنه بهش گفتم تو یکی توی گوش من زدی آنهم محکم و گوشم را زخمی کردی باید یکی هم من توی گوشت بزنم بعد باهم می تونیم صحبت کنیم ولی او اصلا حرف من را گوش نکرد و حاضر نشد قصاص شود قلب من پر از کینه و نفرت شده بود یادمه به داروخانه برای خرید دارو رفته بودم  وقتی از داروخانه بیرون آمدم مردی را دیدم که خم شده بود و سر بی مویش معلوم بود احساس کردم چقدر شبیه محمد است ناگهان آن مرد سرش را بلند کرد و دیدم ا این محمد است او با مهربانی لبخندی به من زد ولی من اخم کردم و برایش قیافه گرفتم او ناراحت شد و با ناراحتی به من نگاه کرد  روزی داشتم تلوزیون نگاه میکردم که محمد با محبت از من خواست وارد اتاقم شود و او هم برنامه را ببیند من گذاشتم اما کلمه ای با او حرف نزدم و  او مدتی نشست بعد رفت . ته دلم دلم براش می سوخت احساس میکردم اگر محمد طوریش بشه من خیلی ناراحت می شم همیشه احساس میکردم محمد رفتنی است اما قلب من پراز کینه شده بود به طوری که جائی برای بخشیدن و نور در آن نبود نیشهای محمد مرا آزار می داد و قلب مرا پرکینه تر می کرد روزی محمد به خانه آمد و بی مقدمه شروع کرد به توهین به من و گفت توی این دوره و زمانه تنها منگول ها و کسانی که منگولیست دارن نمی تونن کار پیدا کنن و با صدای بلند این حرفها را زد و من سکوت کردم و هیچی نگفتم تا اینکه باز هم محمد نیشهای دیگری زد و من نفرینش کردم و گفتم دوست دارم بمیره که از دستش راحت بشم صدایئ گفت این خواست تو هست گفتم آره می خوام بمیره تا از دستش راحت بشم اما اشتباه میکردم و من محمد را از ته قلب دوست داشتم و نباید باهاش قهر میکردم یا نفرینش میکردم چون اگر بلائی سر او  می آمد من بیشتر از هرکسی ناراحت می شدم ولی وقتی محمد به من نیش زد وگفت منگولیست داری کینه و ناراحتی ام از او به حدی شد که وقتی بار سفرش را بست و عازم لردگان شد به او اخم کرده و رویم را از او برگرداندم مادرم بدرقه اش کرد از وقتی که محمد توی گوش من زده بود من رفتارم با او خیلی بد شده بود محمد برای یک سفر دو روزه به لردگان رفت و طبق معمول با کوله پشتی وقتی به خرید رفته بودم و به خانه آمدم دیدم مادرم داره با تلفن صحبت می کنه من گفتم چی شده مادرم گفت ساکت باش لیلیا زنگ زدن گفتن محمد بیهوش توی بیمارستان هستش من کمی دلم خنک شد و گفتم وقتی ممد به هوش بیاد ازاین فیس و افادش کم می شه اما وقتی دیدم مادرم مضطرب شده کمی دچار اضطراب شدم و گوشی را از دستش گرفتم و گفتم ببخشید من خواهر محمد هستم چی شده دوستش گفت از شما خواهش می کنم یک قرص خواب آور به مادرتان بدین و بزارین بخوابه فردا دو سه نفر از خانمهای کوهنورد به خانه شما می آیند پیش مادرتان گفتم آقای کاظمی مسئله ای شده می شه بگین چی شده گفت محمد بیهوش توی بیمارستان لردگان هستش و الان شما باید به بیمارستان بیاین تا اگر دارویی یا کمکی لازم باشه یا مجبور بشن محمد را عمل کنن آنجا رضایت بدین گفتم خوب اگر اینطور هست اجازه بدین مادرم هم همراهم بیاد که با هم کمک کنیم محمد به هوش بیاد گفت نه نمی شه مادرتان بیاد چون ممکن است که محمد رفتنی باشه شما فقط یک قرص خواب آور به مادرتان بدین من خیلی ناراحت شدم و اضطراب عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت گفتم میشه آدرس بیمارستان لردگان رابه من بدین که از حال محمد باخبر بشم گفت ما تلفنی از بیمارستان نداریم و محمد بیهوش است و باید همین امشب به بیمارستان برویم چون احتیاج به کمک ماداره گفتم باشه من همین الان آماده می شم که برویم مادرم گفت می خوای امشب بری گفتم اره نمیشه یک لحظه دیر کرد گفتن برای عمل محمد باید یکی از اعضا خانوادش رضایت بده مادرم گفت نه نمیشه فردا برو گفتم نه مامان جون پسرت در خطر است اگر فردا بریم نمیشه ممکن است دیر بشه اونها برای عمل محمد نیاز به رضایت ما و کمک ما دارن پاشو مامان لباساتو بپوش با هم بریم اما بزار من یک زنگ به بیمارستان لردگان بزنم باید بتونم از 118 تلفنش را بگیرم خلاصه بعد از کلی دوندگی موفق شدم تلفن بیمارستان را بگیرم تا آن لحظه امیدوار بودم که محمد بیهوش است و زنده و ما باید برای نجات او برویم برای همین با امیدواری آمیخته به نگرانی شماره بیمارستان لردگان را از 118 شهر کرد گرفتم همه کارکنان 118 برای محمد آرزوی شفا و سلامت کردندو بامن همدردی کردند وقتی صدای بوق تلفن لردگان به صدا در آمد مردی گوشی را برداشت و گفت بیمارستان لردگان بفرمائید من گفتم ببخشید برادرم در جریان عبور از رودخانه لردگان(کارون) بیهوش شده است می خوام ببینم حالش چطور است گفتند گوشی را نگه دارید و دیدم دو نفر دارند با لهجه لردگانی صحبت می کنند و کاملا صدایشان را شنیدم که به هم گفتند همون پسره که غرق شده و مرده الان توی سردخونس از بستگانش زنگ زدن چی بگیم مردی گوشی را برداشت و به من گفت شما کیشون هستید گفتم من خواهرش هستم سکوت کرد و گفتم نتونستین نجاتش بدین گفت نه غرق شدن دیگر امیدم نا امید شد و فریاد و شیونم بلند شد جیغ و داد کشیدم و گفتم این چه دنیائی است ؟ خدا خدا خدا خواهش می کنم خدایا برادرم را خوب کن و به ما برگردان و ناله و ضجه ام بلند شد مادرم نمی دانست چه اتفاقی افتاده و گیج بود گفت چی شده گفتم هیچی بیهوش است من باید برم تو بمان در راه بیمارستان خیلی گریه کردم اشک از چشمانم کنار نمی رفت وقتی به بیمارستان رسیدم و همراهانش را دیدم خیلی ناراحت شدم تقاضا کردم برادرم را در سردخانه ببینم وقتی به سرد خانه رفتم بردارم را از جائی شبیه به یخچال بیرون کشیدن صورتش غرق خون بود و از بینی اش خون آمده بود صورتش ورم کرده بود و با پشیمانی و حسرت سرم را روی شانه ی بیجانش قرار دادم و گفتم برادر نازنینم کجا رفتی برادر نازنینم چرا اینطور شدی و های های گریه کردم دیگر دیر شده بود چقدر افسوس خوردم از اینکه با او قهر بودم چقدر از خودم نفرت پیدا کردم چقدر یاد برادرم افتادم که خواهان دوستی با من بود اما من کینه توزی کردم دلم میخواست صد تا چک توی گوشم بزنم ولی این خبر دروغ باشد حالا آرزو  دارم محمد را ببینم صدها بار از خدا تقاضا کردم و گفتم خدایا غلط کردم مرا ببخش و محمد را از زیر گل و لای بیرون بیاور و زنده کن ولی متاسفانه تا کنون جوابی از خدا دریافت نکردم تنها اسم خدا و سجاده ای را به من نشان می دهند و ساعتی که عقربه هایش در حال حرکت است حالا خیلی ناراحتم ناراحت از اینکه چرا کینه را به قلبم راه دادم ناراحت از اینکه چرا با محمد قهر کردم و چرا گذشته و بچگی را همواره جلوی چشمم قرار دادم و چرا محمد را نتوانستم ببخشم و چرا خواهان قصاص شدم ای کاش گذشت میکردم وای کاش برایش همیشه دعای خیر میکردم که حالا اینچنین نادم و پشیمان نباشم صدای زنگ تلفن آمد فکر کردم محمد زنگ زده ناگهان یادم آمد محمد فوت کرده تمام تلفن های منزل را قطع کردم تا یک مدت مرا به حال خودم بگذارند چند روز است که یاد روزی می افتم که محمد را توی داروخانه دیدم و به من با مهربانی لبخند زد ولی من به او بیمحلی کردم و او با ناراحتی به من نگاه کرد حالا با این عذاب وجدان چطور زندگی کنم همش صورت خندان و مهربانش که توی داروخانه به من نگاه کرد یادم می آید و عذاب می کشم حالا چکار کنم حالا می خواهم صورتش را در آغوش بگیرم و به او لبخند بزنم ولی حیف که دیر شده می خواهم قبرش را بشکافم و جنازه اش را بیرون بکشم چون طاقت دیدن آن صورت مهربان را زیر خاک ندارم به غسالخانه رفتم و شستنش را دیدم و محمد من آرام دراز کشیده بود وبی حرکت در دستانش مرده شور ها شسته شد دیگر لبخند نمی زد لعنت براین دنیا لعنت براین دنیای فانی و بی ارزش ای کاش دنیا بوجود نمی آمد که اینچنین تلخ پایان یابد خدایا چرا دنیا را اینچنین غم انگیز آفریدی قیامت تو کی می آید هرگز قیامت تنها یک وعده دروغ و احمقانه است ای خدا چرا دنیای تو پر از  مرده شور خانه و غسالخانه است این است چهره کریه دنیای لعنتی تو نمی توانستی برادرم را نجات دهی ای خدا که خود را ارحم الراحمین می دانی کجاست مهربانی تو تو اصلا محبت نداری تو هیج رحمی در وجودت نیست آیا ناله های من و مادرم را نمی شنوی کدام محبت کدام قیامت کدام لطفا جواب بده برادر من را کجا بردی او هزار آرزو داشت خانه داشت کار داشت زندگی داشت مادرم چشم براهش بود  لعنت بر بهشت زهرا لعنت بر شغل مرده شوری لعنت بر روش دفن مردگان در ایران لعنت بر غسالخانه لعنت بر دنیا  لعنت بر به دنیا آمدن لعنت بر مرگ و مردن لعنت بر گورکن های عوضی اگر بتوانم بهشت زهرا را ویران و منفجر می کنم و تمام مرده شور ها و گورکن ها را می کشم و تکه تکه می کنم تا به این شغل های کاذب پایان دهم آنها چه حقی دارند مرده های ما  را لخت کنند و جلوی همه بشورند همشون رامی کشم بهشت زهرا را آتیش می زنم امیدوارم خدا بهشت زهرا را نابود کنه و خدا همه مرده شورها و  کفن فروش ها و گورکن ها را لعنت کنه و بکشه و این شغل کثیف و کاذب را از بین ببره مرگ بر بهشت زهرا مرگ بر غسالخانه مرگ بر گورکن برادرمن اصلا نمی خواست اونطوری دفن بشه یکبار هم به من گفت اگر من مردم منو بسوزونید برادر من دوست نداشت بدنش زیر گل بپوسه و لختش کنن بشورنش لعنت خدا بر کسانیکه به جای ما در مورد امواتمون نظر می دن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط لیلیا روشن (مریم)  | 

آگهی گوسفند زنده در همشهری نقض حقوق حیوانات

چندین سال است که شاهد چاپ آگهی در مورد فروش گوسفند زنده در روزنامه همشهری هستم شاید بیشتر از ده سال است که روزنامه همشهری اقدام به  چاپ این نوع آگهی می کند در روزنامه همشهری قسمت خدمات مجالس همیشه در قسمت عروسی و خدمات عروسی آگهی فروش گوسفند زنده نیز چاپ می شود من نمیدانم که گوسفند زنده چه ربطی به عروسی و شروع یک زندگی مشترک دارد و این حیوان بیچاره چه گناهی جز مظلومیت و زبان بستگی دارد که باید فروشش این طور تبلیغ شود اوائل ش5 الی 6 آگهی در این مورد بیشتر چاپ نمی شد اما کم کم این نوع شغل کاذب رشد کرد و آگهی ها صد برابر شد گوسفند زنده با قصاب گوسفند زنده جهت قربانی و غیره نام قربانی هم وسیله ای برای رواج و توجیه ظلم انسان نسبت به حیوان شد گویا از قدیم گوسفند همیشه باید در مراسم عروسی مورد کشتار قرار می گرفته و همیشه برای شروع یک زندگی مشترک یک چهار پا باید به وسیله یک دو پا به نام انسان مورد کشتن قرار می گرفت انسان که حیوانی است که با سلاح مصنوعی و چاقو گوسفند را می کشد برخلاف سایر درندگان باعث زجر بیش از حد حیوان می شود و چون به طور طبیعی گوشتخوار و درنده آفریده نشده با آن چاقوی مصنوعی خود درد و شکنجه خارج از وصفی را به حیوان وارد می کند اگر ازدواجی همیشه صورت می گرفته آن ازدواج به همراه ریختن خون یک گوسفند و فریاد های مظلومانه این حیوان برای فرار از ظلم انسان بوده است بارها به روزنامه همشهری زنگ زدم و از آنها خواهش کردم که لطفا این آگهی در مورد فروش گوسفند زنده را حذف کنید اما آنها هربار گفته اند این یک سنت است باید خون کرد پس خدا برای چه گوسفند ها را آفریده و غیره ولی من به آنها می گفتم ببینید هر روزه انسان ملیونها گوسفند را می کشد پس دلیلی ندارد که گوسفندان دیگری به نام قربانی به دست انسان کشته شوند این کار نوعی شکنجه و نقض حقوق حیوانات است اما متاسفانه گویا پول مزه اش برای گرداننده بخش آگهی های این روزنامه مهمتر است تا وجدان اخلاقی و انسانیت و رعایت حقوق حیوانات من مدتها بود که تصمیم گرفتم این روزنامه را تحریم کنم و نخرم به همین دلیل و الان هم جز در مواقع ضروری در مواقع دیگر این روزنامه را نمی خرم زیرا روزنامه ای که در آن حقوق حیوانات زیر پا گذاشته شود روزنامه ی خوبی نیست با اینحال من امیدوارم روزی این روزنامه چاپ آگهی فروش گوسفند زنده را متوقف سازد زیرا در قران نیز آمده است در هیچ چیز اسراف نکنید که اسراف کاران برادران شیطان هستند وقتی خداوند می فرماید اسراف کاران برادران شیطان هستند منظورش اسراف در هرکاری خصوصا گوشتخواری است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:2  توسط لیلیا روشن (مریم)  |